چای قند پهلو

 
سوالات اساسی در باب کرسی های آزاد اندیشی
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

 

زمان خیلی زیادی نزدیک به یک دهه از طرح کرسی های آزاد اندیشی می گذرد اما هنوز به یک نمونه عینی از این کرسی ها دست نیافته ایم حتی هنوز به یک همگرایی هم نرسیده ایم .در زیر سوالاتی در حوزه مفهومی و شکلی این کرسی ها طرح شده که پاسخ به آنها شاید به یک همگرایی منجر شود.

سئوالات اساسی در باب کرسی های آزاد اندیشی:

-هدف نهایی مقام معظم رهبری از کرسی های آزاد اندیشی چیست؟

-آیا کرسی های آزاد اندیشی مقدمه ای در فرایند تولید علم است؟

-نسبت تولید علم با انقلاب اسلامی یک ضرورت ذاتی و حیاتی است یا فقط کارکرد فرعی در توسعه و پیشرفت دارد؟

-مرزهای تمایز مناظره وتریبون آزاد، کرسیهای آزاد اندیشی، کرسی های نظریه پردازی، وگفتمان سازی در کجاست؟وآیا می شود این مرزها را نادیده گرفت؟

-اگر پذیرفتیم که کرسی ها قرار است منتهی شود به تولید علم آیا می شود این تمایز ها را به تسامح نادیده گرفت؟ایا تنبلی جنبش دانشجویی ما را درمباحث سطحی و مناظرات مناسبتی و مباحث فرساینده  بی نتیجه گرفتار نخواهد کرد؟

-با توجه به ماهیت تولید علم کرسی های آزاد اندیشی، آیا "نهادهای میزبان" باید سفارش موضوع بدهند یا اینکه "مولف مساله" باید در بستر علمی اش، مساله را پرورش دهد و طرح موضوع کند؟بعبارت ساده تر آیا می شود نگاه سفارشی به موضوعات و عناوین کرسی ها کرد یا نه؟

-آیا با نظر به رکود دغدغه وتولید مساله آیا ضرورت اولی گفتمان سازی در طرح م.ضوع و مساله نیست؟

- اگر قرار است موضوع کرسی ها چالش در مشهورات زمانه و مقبولات عرف و علوم متعارف باشد صلاح است این کرسی ها در معرض رسانه ها و جنجال ژورنالیستی قرار گیرد یا اینکه در محیط های علمی ودانشگاهی بر گزار شود؟

-شکل وشیوه برگزاری و داوری چگونه باید باشد؟

پینوشت1: حوزه هایی که به نظر می رسد ظرفیت بالاتری در ذخیره مساله و طرح موضوع برای کرسی ها دارند : حوزه بهداشت و نظام سلامت ، اقتصاد، علوم سیاسی (تشکل ها و نهادهای مدنی)، روانشناسی و علوم تربیتی و نظام آموزشی،ادبیات(فرم انقلاب اسلامی)، دفاع(جنگهای  نا متقارن)،سینما و رسانه های انقلاب اسلامی ،شهرسازی و معماری ،انرژی،فلسفه علوم و فقه

پینوشت 2: تاکنون کتابی که به اندازه کتاب " توسعه و مبانی تمدن غرب "مرتضی آوینی موضوع سازی و تولید مساله کرده باشد ندیده ام .سئوالاتش خوراک کرسی های آزاد اندیشی است.

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرا ببر
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 
مرا ببر به خانه خودت
که من بشینم و تو روبروی من
مرا ببر به خانه ای که هیچ کس
نشکند خلوت تو را ومن
به سرزمین پاکی و یگانگی
که خوب بشنوی صدای من
نه آب باشد ونه نقش های گل گلی
یاصدای بلبلی که بشکند تمرکز حواس من
مرا ببر به اندرون اندرون خود
فراتر از بغل و بوسه های چشم های من
مرا ببر به غار تو به توی خود
که بشنوی صدای چکه چکه گریه های من 

 
comment نظرات ()
 
 
نقد فیلم یه حبه قند
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

رنگ‌ها؛همه رنگ‌ها هستند، چشم خوشش می‌آید.تک رنگ نیست مثل امروزی‌ها. مثل قدیم‌تر‌ها همه رنگ‌ها هستند. مثل زن‌های قدیمی که اینقدر گلگلی بودند که خودشان دیده نمی شدند رنگ‌ها دیده می‌شدند.

رنگ‌ها؛ بهار، تابستان وپاییز رنگیند، مثل طبیعت زندگی جریان دارد.

رنگ‌ها مال زن‌هاست. زن‌ها بیشترند. مرتب کلوزآپ روی پسند_که ای کاش نمی کرد.. زن‌ها بیشتر دیده می‌شوند ولی پسند بیشتر. پسند سفید است، هنوز رنگی نشده. خلاصه، بازی رنگ است و چشم خوشش می‌آید.

میزان سن‌ها بجز دوربین بدست‌ها هوشمندانه ونسبتا خوب است. موسیقی فیلم هم شاهکار است. پرده‌هایی از کیف انگلیسی اینجا هم هست .

آدم‌ها را درست نمی‌شناسیم. نسبتهایشان را درست نمی‌دانیم. می‌دانیم یک خانواده‌اند آمده‌اند دو روز یک مراسم عقد را برگزار کنند. نشناختن هاباید عمدی باشد. حتی از پسند زیاد نمی‌دانیم. حتی از قاسم وآن پیرمرد...

شخصیت نداریم. پس قصه نداریم ...واین یعنی هیچ. یعنی همه عناصر خوب فیلم توی هواست. یعنی دانه های تسبیح پراکنده . دیگر نه مساله می‌سازد نه چیزی می‌ماند.

یکی شاید بگوید:

پسند می‌خواهد با کیوان که خارج از ایران است ازدواج کند،  قاسم می‌آید بخاطر مرگ دایی،  نیمه شب برمی‌گردد پادگان.پسند این را که می‌فهمد نظرش عوض می‌شودحالا می‌خواهد با قاسم ازدواج کند . قاسمی که سالهاست دارد با پسند توی این خانواده زندگی می کند...چگونه پسندید توی این همه سال عاشق قاسم نشده یکمرتبه بخاطر نیمه شب رفتن قاسم نظرش عوض می‌شود؟یا نه..بخاطر شنیدن صدای ضبط وآن موسیقی سنتی ؟یا روشن شدن پنکه؟این که نمی‌شود قصه.کجاست رابطه علی بین اجزای قصه ؟اصلا کو اجزای قصه ؟کوشخصیت ؟ کجاست تعلیق ؟

اگر حتی بپذیریم که قصه جمع را می‌شود روایت کرد. یعنی شخصیت "جمع" باشد،  قصه "جمع" در کنش با فضا یا یک جمع دیگر معنی پیدا می کند، واینجا ما اینرا هم نداریم. حالا بگذریم از اینکه آیا می‌شود قصه "جمع" را برای هر ژانر یا موضوعی استفاده کرد ؟ همبستگی بین فرم قصه و موضوع ، موضوعی است که در سینمای ماکم به آن پرداخته شده.

وقتی فیلم را می‌بینم، "دره من "چه سبز"بود"جان فورد تداعی می‌شود...ولی "دره من..."قصه اصلی دارد که راویش "هیو"ست وتعدادی خرده قصه که به هم مرتبط ند...همه‌اش با آدم کار می‌کنند. روحانی فیلم مثل "یه حبه قند"، منفعل نیست فعال است ...زندگی بخش است. شخصیت مقابلش _خواهر هیو_مرتب رویش کلوزآپ نمی‌شود...دوربین بدست غیر منطقی مثل "یه حبه قند"که آدم سرگیجه بگیرد وفحش بدهد به تصویر بردار ندارد. وقتی دو نفر مثل ادم دارند با هم در کمال آرامش حرف می‌زنند، دوربین بدست معنی ندارد. این فیلم مدعی است یک خانواده ایرانی رابا آرامش نشان می‌دهد، دوربین بدست معنی ندارد. دوربین بدست حتی وقتی هیجان والتهاب بیرونی هم باشد نمی‌توان  همیشه استفاده کرد. باید منطق قصه و فیلم اینرا اقتضا کند. مشکل فیلم فرم زدگی و عدم تناسب فرم ومحتواست هرچند محتوایی وجود ندارد.

 "فورد"فیلم‌هایش فرم دارد. گاهی می‌گویند نما به نمای فیلم‌های"فورد" هوشمندانه است ولی من معتقدم اینجور نبوده "فورد"، برای خودش جهان داشته و به آن جهان باور داشته و به این خاطر بسیاری از عناصر فرمی  خودشان ساخته می‌شده.همه اش که نمی‌شده هوشمندانه باشد.یعنی در بسیاری از اوقات فضا وخطوط وعمق میدان‌ها در خدمت باور فیلمساز و قصه در آمده یعنی "جان فورد"نابغه بوده ولی نه اینقدر‌ها.

مشکل فیلمساز ما نداشتن باور و انسجام فکری وهویتی است که دچار تقلیدهای نابجا می‌شود وفیلمی که می‌تواند خوب باشد را خراب کند.  

در کل فقدان قصه وعدم تناسب فرم با موضوع و محتوا، از فیلم فقط عناصر متفرق وجدا ازهمی ساخته،  که نه می تواند تاثیر گذار باشد، نه می تواند ‌مساله ایجاد کند. آخر فیلم فقط یک طعم می‌ماند...مثل طعم بیسکویت "تینا"...یا چایی گلاب توی استکان کمر باریک سر افطاری...یادآوری خوبیست،آخرش که چی؟

پینوشت:نقد مسعود فراستی را هم دیدم حیفم آمد نزنم اینجا .نقد بسیار جامع وکاملیست بهترین نقد مسعود فراستی است .یک شاخص بسیار عالی است برای نقد فیلم .لازم بتوضیح است فیلم دره من "چه سبز"جان فورد فیلمی است که شهید آوینی بعد دیدنش خیلی تاثیر پذیرفت .من هم این فیلم را که دیدم فکر کردم جان فورد باید بنیادگرا باشد اگر مسلمان می بود یک حزب اللهی .روحانی مورد علاقه  فورد یک روحانی سیاسی فعال در تقابل روحانی سوکولار محافظه کار بود .توی نشان دادن مراسن آیینی هم شاهکار کرده.

http://www.yehabehghand.com/news/?p=2756

 


 
comment نظرات ()
 
 
من بلند ترم یا ام یک 3
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

کوچه شهید پرهام پیروی

درخت لیمو که سایه انداخته روی حوض بزرگ خانه‌امان، حالاشاخه‌های آویزانش توی آب بالا و پایین می‌آید. گلبرگ‌های سفید و ریز لیمو هم روی آب حوض که از باران دیشب سرریز شده، توی حیاط جاریست. همیشه باران اینجوری که بیاید، کف کوچه‌امان که توی شیب است را آب می‌برد. کوچه ما راآب نمی برد، کوچه ما ختم می‌شود به آن کوچه که کفش را آب می‌برد.

در را باز می‌کنم ببینم چه خبر است. پرهام است، بچه درس‌خوان سربزیرکوچه ما، که پیراهن اتوکشیده‌اش را می‌اندازد روی شلوارش. به من سلام می‌کند. کتاب‌هایش را که با کش بسته، گذاشته کنار دیوار روی خاک خیس خورده، افتاده دنبال گنجشکی که بالش خونی است. می‌خندد، از من می‌خواهد کمکش کنم. گنجشک را می‌گیرد، مدرسه را ول می‌کند، راه می‌افتد خانه. در را می‌بندم می‌آیم خانه. اول نظری است، وقتی من اول دبستانم. خیلی طول می‌کشد هم مدرسه‌ای باشیم. این وقت‌ها که باران می‌آید، مورچه‌ها هم بالدار می‌شوند، زنبورها هم توی درخت لیمو دور کندوی صنوبری‌شان، بال درآورده‌اند.

از آن صبح به بعد دیگر ندیدمش...

مادرش آنچنان سخنرانی می‌کرد که امام جمعه شهر نکرده بود. او می‌گفت:کسی حق ندارد خانه ما با لباس سیاه بیاید. توی کوچه ایستاده بودم ببینم چند نفر با لباس سیاه می‌آیند خانه‌شان.

×××××××

 

می‌گوید:بنویس...

می‌نویسم.

می‌گوید:ادامه بده...

ادامه می‌دهم. وتوی ادامه‌ها مگر می‌شود اول‌ترها را یادم برود.

یادش؛ توی یادم عکسش را نمی‌شود نزد. دلم نمی‌آید منتشرش کنم بدون عکس. سریع زنگ می‌زنم به محمد:...عکسش را می‌خواهم، همان عکس که روی خاکش بود...

محمد:بعد از یکسان سازی قبور عکس‌ها رامعلوم نیست کی برده، توی بنیاد چیزی نبود، چند تا عکس پرسنلی و پرونده‌اش را برایت فرستادم.

عکسش خندیده بود، چپیه‌اش را آرام برداشته بود، گردن کج کرده بود، چشم وابرها را بالا داده بود،از ته دل خندیده بود، انگار که جناب عزرائیل را در زیبا ترین شکلش دیده بود...حیف که حالا نبود.

توی پرونده‌اش، شعرش می‌زند بیرون... این همان عکسش هست، پرهام است. می خواهم بزنم، امروز 28آبان است.توی پرونده‌اش نوشته تاریخ شهادت 28/8/61 عین‌الخوش:

25 آبان مهم نیست ولی 28 آبان نبش قبر می کردم رسیدم به این:

یک کسی هست که می‌فهمد

یک کسی هست که در تنهایی

نامه هایم را می‌خواند

شعرهایم را می‌فهمد

یک کسی هست که وقتی من دلتنگم

او دلش می‌گیرد

یک کسی هست که می‌داند

توی یک نامعلوم

ما بهم می‌پیوندیم

توی تاریکی یک شب،که در این شب ها نیست

چنان دود بهم می‌پیچیم

یک کسی هست که آنسوی زمان

نام مارا دریک صفحه

با یک کلمه، نقش خواهد کرد

یک کسی هست که چون معجزه،روزی

نازل خواهد گشت

ومرا با خود نا تجربه شیرین خوشبختی خواهد خواند

یک کسی هست که می‌فهمد

                                نه مثل همه

                                            انسان والاتر،بهتر،انسانتر

یک کسی هست که هر نیمه شب می‌داند

دل او در قفس سینه من می ‌لرزد

یک کسی هست که دستانش برکت دارد

ونگاهش حتی در یک نامحدود

بغض تاریکی را می‌شکند

یک کسی هست که می داند زندان‌ها تاریکند

زندانها تا پایان دنیا

                     زندان می‌مانند

یک کسی هست که می‌خواهد من با او در سهم آزادی

مثل یک لقمه نان دوست شوم

نیک می‌داند

آزادی،جز واژه آزادی نیست

وطبیعت با ما

تا ابد دوست نخواهد شد

یک کسی  هست که می‌فهمد

اما با من نیست

نه مثل مادر

             نه مثل همه

                           یا من

                                 یا هردم ،در اطراف من از فهمیدن می گوید

یک کسی هست که در هر ذره از جانش

خون فهمیدن می جوشد

یک کسی هست که می‌خواهد با من باشد

روز یا شب

صبح یا بعد از ظهر

او دلش می‌خواهد حتی در بیماری

یکسان باشیم

او دلش می‌خواهد دیوار یا پنجره ها یا فاصله ها دور شوند

وطبیعت یک روز با ما یکدل باشد

او دلش می‌خواهد

                   اما "هرگز نتوانست" مثل زنجیری بر دستان عاشق اوست

یک کسی هست که از فاصله ها به بلندای شب

خبر از خورشید می‌آورد

خبر از یک روز دیگر

                         یک حادثه دیگر

یک کسی هست که لبخندش معنا دارد

یک کسی هست که در سرخی تنگ غروب

مثل یک معجزه نازل می‌گردد

تا شب را متواری سازد

وبماند مثل آب وهوا

ومثل خون در یک یک رگ‌های من

یک کسی هست که دیدارش

وحی منزل خواهد بود

وصدایش چون نغمه داوود است

که مرا بیدار می‌سازد از خواب اساطیر

یک کسی هست که می‌فهمد

اما با من نیست

ومن اینجا بی او

مرده ای را می‌مانم در قبر کهنه ای

تن من بی او می‌پوسد

یک کسی هست که می‌فهمد

یک کسی هست که می‌فهمد      

 برای صاحبش یک فاتحه بخوانید بقیه توضیحات بماند برای بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
من بلندترم یا ام یک؟ 2
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

من بلندترم یا ام یک ؟(2)

دلم نیامد این آهنگ تیتراژ مدار صفر درجه راتنهایی گوش دهم

زیارت

گاز که می دهد پشت سرمان خاک بلند می شود .سنگها که از زیر تایر موتور در می رود به انگشت پایم می خورد.کفش پایم هست .از زمانی که پایم توی بسیج باز شد نه دمپایی پایم می کردم نه با آستین کوتاه بیرون می رفتم.خیلی خودم را گرفتم .ولی سنگ که درشت باشد ،دردش هم درشت است.

می گویم:بابا گاز نده... انگشتم... سنگ می خوره به پام...

می خندد:بابا اشکال نداره...تبرک می کنند...دارند می بوسند انگشتتو...

پدر گاز می دهد تا برساندم به اردوی بچه های بسیجمان،توی کوههای شاهزاده ابراهیم،وخودش ،شب نشده برگردد خانه.یکساعت ترک موتور نشستن پاهایم را خسته کرده،می خواهم بگویم بایستد زیر آن درخت کُنار،ولی بازهم چیزی نمی گویم.

دو طرفمان علفزار است.شبوها که بویشان در آید،پشه ها هم پیدایشان می شود.پشه که می خورد به چشمم،تخم چشمم می سوزد.پیش خودم می گویم حتما پشه ها هم می بوسند چشمم را.

*******

خیلی بزرگ

بلند گو گذاشته اند...

اندک اندک... جمع مستان می رسند 

 دلنوازان ...نازنازان در رهند...

صدایش با اینکه بلند نیست تمام کوه ودشت را پر کرده.                                              

یک لوله دینامیت،یک تکه سیم،یک چاشنی ،یک باطری و سیم چین برمی دارم.هم دستم جا نمی شود هم از ترس حساسیتش،چاشنی را مثل سیگار می گذارم گوشه لبم . آنقدر خوشحالم که می خواهم بال در بیاورم...بال در نمی آورم ،ولی ذوق زده می دوم پایین تپه.سر به هوا می دوم .قدمهای کوچکم شیب تند پایین دره را نمی تواند تاب بیاورد،با صورت می خورم زمین...محمد حسین با آن قد بلند ش میاید بالای سرم.می خندد.همه بالای تپه دارند می خندند.به سوزش صورتم نگاه نمی کنم .وسایلم را برمی دارم...

سیم را با سیم چین چفت می کنم توی چاشنی وچاشنی را توی دینامیت ودینامیت را توی خاک چال می کنم.با محمد حسین دو متر آنطرفتر روی زمین پناه می گیریم .منفجر که می شود ،پیش خودم خیلی بزرگ شده ام خیلی بیشتر از کلاس پنجم ابتدایی؛وقتی که سنگریزه های داغ از یقه گشاد لباسم ،گردنم را غرق بوسه می کنند...

*********

نان

تابستان است،پدر جبهه است. وتوی مدرسه ای که پدر کار می کند زنها جا به جا روی خونِ نان پهن کنی ،نان پهن می کنند.آنطرف زیر سایه دیوار،...بوی نان تازه می آید و آن دخترک موطلایی هم کنار مادرش نشسته .مادرش کنار دخترهای جوانتر اسلحه باز وبسته می کند .آن زنها که دست می زدند ومی رقصیدند برای پسرشان هم اینجا هستند .می خندند و روی تاوه ها زیر سایه دیوار حیاط نان می پزند برای جبهه ها...

********

خطاط بسیج ما

زمستان که می شود صدای پرستوها می شود وقت غروب.توی پیاده رو زیر درختان کویر از

روی چراغها و موتورهایی که پشت فنس بسیجمان پارک شده ،می شود فهمید که خبری شده ...

همان مسخره بازیها ی بچه ها ،حالا هم هست فقط می فهمم که باید کسی شهید شده باشد .هر چه می کنم بدانم کی بوده روی حساب بچهگی امان ،دستمان می اندازند .یاد خطهایش که می کنند می فهمم دانش پژوه است ...یکی از بچه ها می گوید :همیشه او برای بقیه می نوشت ،حالا کی را پیدا کنیم برای او بنویسد.می خواهند برایش پارچه بنویسند ؛خطاط بسیج ما...

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
 
"درخت زندگی"ضد سینماییی که توی گلوی مالیک گیر کرده
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

سینما؛نمایشگاه عکس نیست،حتی اگر بهترین تصاویر دنیا را نمایش بدهی،آنهم دو ساعت تمام.

سینما ؛شعر هم نیست.که اگر دو ساعت بهترین شعر دنیا را هم بخوانند قابل شنیدن نیست.

سینما متن فلسفی هم نیست .که اساسا تصویر نمی تواند زیر بار مقدمات وموخرات فلسفی برود وفهم فلسفی آنچنان که یک متن می دهد را بدهد.

البته اگر قصه ،قصه باشد ،شخصیت ،فضا وحادثه خوب ساخته شود .نوع روایت خوب انتخاب شود همه اینها را می شود در آورد. اصلا اگرفیلمساز دغدغه داشته باشد همه اینها از توی قصه خوب خودش در می آید. 

فیلم "درخت زندگی"ساخته"ترانس مالیک" آمریکایی، برنده"نخل طلایی" جشنواره کن امسال ،یک غیر سینمایی،ضد سینمایی است،که ادعاهای بزرگش توی گلوی کارگردانش گیر کرده.این فیلم نمایشگاه عکس هم نیست هر چند کادر های عالی و نماهای زیبایش چشمها را نوازش دهد.زیرا بخاطر ادعای فیلم متحرک فرصت کافی برای دیدن نمی دهد.

این فیلم شعر هم نیست .که شعر آهنگ و ریتم تنها نیست.معنا می خواهد.ولی این فیلم فقط ریتم است از کلماتی که کنار هم معنی واحدی دنبال نمی کند.

این فیلم قصه هم ندارد.مستندحیوانات وراز بقا قصه دارد ولی این فیلم رنجی که می کشد فقدان قصه است.این فیلم یک خانواده دارد که آدمهایی در این خانواده دنیا می آیند.کنشهای رفتاری را نشان می دهد که پدر (آقای اوبرین)،بچه ها را دعوت به خشونت می کند واینکه خیلی نباید توی این دنیا خوب بود .مادر به خلاف پدر بچه ها را دعوت به مهربانی و عشق می کند.آخرالامرپدر کارش را از دست می دهد.پدر پشیمان می شود.پشیمانی بی دلیل ،بی علت،بی مقدمه،که هیچ اثری در آدم ایجاد نمی کند.خانه را از دست می دهند و سفر می کنند. دوربین از آسانسور یک آسمانخراش بالا می آید وبعد نمای بیابان که احتمالا صحرای محشر است وقیامت .آنقدر فیلم وتصاویر ناتوانند در بیان مفاهیم که فیلمساز دست به دامن نریشن های شعاری می شود.

که چه بشود ؟که چه گفته شود؟دوساعت تصاویری که هیچکدام ساخته نمی شود.تصاویری که چسبانده شده به فیلم ،ولی نمی چسبد.چون "آب" برای مخاطب ساخته نمی شود.چون"برگ درخت"ساخته نمی شود."چوب خشکیده"در دست بچه ها هم ساخته نشده.

بازی "شان پن"هم نمی تواند فیلم را نجات دهد.فیلمی که چون قصه ندارد تعلیق هم ندارد ،کشش هم ندارد،فقط می تواند یک منتقد بیکار را پای فیلم تا آخر نگه دارد،تازه او هم آخر فیلم می فهمد وقتش را تلف کرده.هر چند فیلم پر باشد از اسم خدا ،مهربانی،عشق،زندگی،خوبی،هیچکدام دلیل نمی شودکه آدم وقتش را تلف کند.هیچکدام از این مفاهیم توی این فیلم با آدم کار نمی کند.اثر نمی گذارد.چون اینها دغدغه فیلمساز نبوده .دغدغه آقای "مالیک"؛فقط نمایش تصاویری بوده که به نظرش زیبا آمده،وبهر زوری که شده در فیلم جا ی داده.

حتی جایزه "نخل طلایی"جشنواره کن هم نمی تواند ما را قانع کند که این فیلم را خوب ارزیابی کنیم که البته این بیشتر نشان دهنده بحران جامعه سینمایی است در عصر امروز که باید به حالش نشست گریه کرد .


 
comment نظرات ()
 
 
آدم هایی که توی هوا راه می رفتند...
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

پنجاه هزار نفر یک جا جمع شده باشند دیدنی است ،با لباس های همشکل .توی این همه لباس خاکی ،لباس های سبز توی چشم می آید.کنار مانع های داربستی ،هر چند متر، یک نفرشان ایستاده بود.اگر من یک متر وهفتادوهشت ،قدم باشد،حتما اینها دو متری هست قدشان.با شانه های درشت.تا جلوی جایگاه سه لایه مانع دیگر هم بود.

مزه پرانی بچه های خوشمزه،انتظار را کوتاه می کند. مجری پشت میکروفن می گوید :تا دقایقی دیگر...

جمعیت هجوم می آورد سمت داربست ها،قیامت می شود،آدم می بینم که توی هوا راه می رود.آن پاسدار آن چنان ،آن جوان هیکلی را با یکدستش پرت می کند ؛ من بیشترکه دلم به حال آن جوان بسوزد در حیرت آن پاسدار می مانم...آدم هایی که توی هوا راه می رفتند...

وقتی بود که دیدم توی قسمت جلوی جایگاه هستم.جایگاه بقدری بلند است که از اینجا که ما هستیم بالا را نگاه کنیم گردنما ن درد بیاید.نماز صبح که خوانده شد.هوا گرگ ومیش بود...توی آن تاریکی...آمد توی جایگاه.یک جوان کنار من نشسته. شال سیاه نازکی روی دوشش انداخته.بال شالش را گرفته بود به سمت آقا،حرکت می داد ،گریه می کرد:

آقا قربونت بر    م ،

آقا دورت بگردم،

آقا عشق منی...

آقا می خورمت...


 
comment نظرات ()
 
 
من بلند ترم یا ام یک
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
 

من بلند ترم یا ام یک

 

تاریکی

از ابتدای پاییز ،شبها تاریک  شده بود .توی خانه هم پدر آمده بود بایک قوطی رنگ تمام شیشه ها را سیاه کرده بود.همسایه کناریمان که مرتب با پدر دعوا بودند ،شیشه هایشان را رنگ نمی زدند .تازه وقتی صدای آژیر می آمد،چراغهای حیاط را روشن می کردند تا هواپیماهای عراقی قشنگ نشانه گیری کنند .زنهای همسایه می گفتند؛ بچه هایش گروهکیند.یکیشان جبهه می رفت.وقتی دعوا می شدند .صندلی به هم پرتاب می کردند.

 شیشه های مسجد هم با کاغذ سیاه پوشانده بودند.اینقدر سن نداشتم که سال قبلش را یادم باشد، کوچه ها اینقدر تاریک بوده باشند یا نه.مسجدهای کودکیم هیچکدام گنبد و مناره نداشت . مسجدمان سنگهای درشت با بندهای سیمانی و یک باغچه و وضوخانه داشت،که یکسرش می خورد به بازار سر پوشیده ویکسرش توی کوچه ای یک متری با دیوارهای کج وبلند، که انتهایش پس از پیچهای زیاد می خورد به خانه ما.بحثشان از توی مسجد شروع شد .با پدرم همفکر بود.این روزها همه با هم در حال بحثند.عمه پدرم همیشه به پدرم می گفت :اصلا حواست به این بچه نیست .جون به جونتان کنند،آخرش زهرایی هستید.

کوچه تاریک بود  وتنگ ،که گل به گلش (بضم گاف)آب جمع شده بود.دوست پدر،چراغ قوه دستش بود .من وعباس پشت سرشان می آمدیم .تند تند راه می رفتند و بلند بلند حرف می زدند.با پای کوچکم می دویدم هم ،بهشان نمی رسیدم.من صدای موتور هفتاد را از پشت سر  شنیدم وکوبیدنش  و افتادن موتور را وقتی اگزوزش به کمرم گیر کرد وصورتم  که توی آب وگل وسنگ می سوخت.

*********

پروانه هم خندید

در که باز شد،بیشتر که حواسم به آدمها باشد توی حیاط خانه رفته بود.تا امروز ندیده بودم کف موزاییک شده حیاط یک خانه را ،باغچه به این بزرگی را،شیشه از این سر تا آن سر و خانه را که زیر زمین داشته باشد .سفیدیش با گونه های سرخش برایم تازگی دارد .از همه اینها بیشتر تازگی دارد .غرورم اجازه نمی دهد اسمش را بپرسم .

...اسمش پروانه است!مگر می شود دختری اسمش پروانه باشد؟!اگر پروانه است،پس بالش کو؟شاید بالهایش را جایی قائم کرده؟هم خنده ام می گیرد هم می ترسم.لهجه اش هم فرق می کند .با اینکه برایم خیلی مهم است ولی درباره لهجه اش به مادرم هم چیزی نمی گویم.تنها پروانه است که هم سنم است میان این همه آدم.

تا حالا ندیده بودم یخچال بزرگ صندوقی توی خانه را ،ومرغهایی که یخزده ،گردنشان آویزان است با رگهای بریده.همه جمع شده بودند دور مرغهای یخزده ،واشرف وعالمه همینطور یکسره داشتند رجوی را ریس جمهور می کردند و می بردند میان آسمان هفتم .آنقدر گفتند، که حرصم در آمد :مرگ بر رجوی ...مرگ بر رجوی...

سوزنم گیر کرده بود پروانه هم می خندید.اصفهانی می خندید. ومن اصلا فکر نمی کردم که الان جلو سران مجاهدین دارم شعار می دهم.ومیهمان خانه تاجر ازغدی هستیم توی مشهد.پیرزن مشهدی گفت:چرا اذیتش می کنید؟شاید خدا به دل این بچه سه ساله گذاشته...ما چه می فهمیم از فردا.

*********

جنگ زده ها

از در که وارد می شدی اول باید دروازه طاقدارش را رد می کردی .حیاط بزرگ مربع شکلی که وسطش یک باغچه با یک حوضچه داشت ،دیوارش گچ وسنگ بود.ودور تا دور بام ،سیبه گچبری کنگره دارداشت .خیلی از خانه ها کفشان هم گچ بود ویا خاک.ولی خانه ما حیاطش سیمانی بود.

سمت دروازه یک مجلسی بودبا پنجره های فلزی ،که زیر راه پله اش اجاق نان پزی داشت.سمت روبرو دو اتاق کوچک چهار دری بود که درهای چوبیش ،بالایش شیشه های رنگی و گچ بری داشت.آشپزخانه وحمام و توالت هم سمت دیگر.

پدرم صبح هنوز نرفته سرکار ،سرو کله اش پیدا شد.وسایلشان را آوردند توی دروازه.جلدی پدر و مادرم مجلسی را خالی کردند.دو مرد و یک زن جوان و یک پیرمرد بودند .سر کوچه دیده بودشان .پدرم از سه اتاق دو اتاق را به آنها داد.آشپزخانه وحمام هم مشترک.می گفت جنگ زده هستند نه جا دارند نه پول.موقتی آمده بودند. یک سال ونیم ماندند.اسم زن ،ماندانا بود .تنها عکسهایی که سرصبحی از من گرفت، یادگارشان است.

********

پدرش قبر نداشت

_ آقا پسر؛بیاعزیزم ...دست خواهرتو بگیر .الان برمی گردم...اشکال که نداره...

همینطور که یک دست می کشد سر من ،یک دست هم می کشد سر دخترش.

چند قدم نرفته،بر می گرددنگاهمان می کند:

_همین جا باشیدا...تا برگردم...

می خواستم بروم آنجا که مردها جمع شده بودند،کنار تابوتهایی که دورشان پرچم بود و برگهای مورد وگلهای جعفری اطرافشان ریخته بود.که این خانم که مال اینجا ها نبودند ،آمد دست این دخترک مو طلایش را که گیس کرده بود ،گذاشت کف دست من...

زنها آنجا داشتند می رقصیدند.شاید خاک پسرشان بود...دست دخترک را گرفتم بردم نزدیکشان...دستهایشان را حنا گذاشته بودند.پارچه سبز دست گرفته بودند یکیشان می خواند بقیه هم جواب می دادند مثل عروسیها دست می زدند :

....داماد...ایشالا مبارکش باد...مبارکش باد.

چند تابوت شکسته وبرگهای مورد .خاک بلند شده بود و هنوز زنها دست می زدند و می خواندند...

وقتی آمدم کنار منبع آب و آب را توی کاسه دادم دست دخترک،احساس کردم واقعا برادرش هستم.اضافه آب دخترک را که خوردم بیشتر دوستش داشتم.تا دستش را گرفتم که بیایم زیرآن درخت لیمو که گلهای خشک سفیدش زیر کفشهای کوچکمان ،چیریک چیریک کند ،مادرش آمد.پیشانیم را که بوسید،کلمه مفقود توی قاب عکس زیر چادرش رابا همه کودکیم فهمیدم.مادر دخترک هم رفته بودبین آن زنها، سر خاک بقیه دست بزند .

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()