چای قند پهلو

 
من بلند ترم یا ام یک 3
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

کوچه شهید پرهام پیروی

درخت لیمو که سایه انداخته روی حوض بزرگ خانه‌امان، حالاشاخه‌های آویزانش توی آب بالا و پایین می‌آید. گلبرگ‌های سفید و ریز لیمو هم روی آب حوض که از باران دیشب سرریز شده، توی حیاط جاریست. همیشه باران اینجوری که بیاید، کف کوچه‌امان که توی شیب است را آب می‌برد. کوچه ما راآب نمی برد، کوچه ما ختم می‌شود به آن کوچه که کفش را آب می‌برد.

در را باز می‌کنم ببینم چه خبر است. پرهام است، بچه درس‌خوان سربزیرکوچه ما، که پیراهن اتوکشیده‌اش را می‌اندازد روی شلوارش. به من سلام می‌کند. کتاب‌هایش را که با کش بسته، گذاشته کنار دیوار روی خاک خیس خورده، افتاده دنبال گنجشکی که بالش خونی است. می‌خندد، از من می‌خواهد کمکش کنم. گنجشک را می‌گیرد، مدرسه را ول می‌کند، راه می‌افتد خانه. در را می‌بندم می‌آیم خانه. اول نظری است، وقتی من اول دبستانم. خیلی طول می‌کشد هم مدرسه‌ای باشیم. این وقت‌ها که باران می‌آید، مورچه‌ها هم بالدار می‌شوند، زنبورها هم توی درخت لیمو دور کندوی صنوبری‌شان، بال درآورده‌اند.

از آن صبح به بعد دیگر ندیدمش...

مادرش آنچنان سخنرانی می‌کرد که امام جمعه شهر نکرده بود. او می‌گفت:کسی حق ندارد خانه ما با لباس سیاه بیاید. توی کوچه ایستاده بودم ببینم چند نفر با لباس سیاه می‌آیند خانه‌شان.

×××××××

 

می‌گوید:بنویس...

می‌نویسم.

می‌گوید:ادامه بده...

ادامه می‌دهم. وتوی ادامه‌ها مگر می‌شود اول‌ترها را یادم برود.

یادش؛ توی یادم عکسش را نمی‌شود نزد. دلم نمی‌آید منتشرش کنم بدون عکس. سریع زنگ می‌زنم به محمد:...عکسش را می‌خواهم، همان عکس که روی خاکش بود...

محمد:بعد از یکسان سازی قبور عکس‌ها رامعلوم نیست کی برده، توی بنیاد چیزی نبود، چند تا عکس پرسنلی و پرونده‌اش را برایت فرستادم.

عکسش خندیده بود، چپیه‌اش را آرام برداشته بود، گردن کج کرده بود، چشم وابرها را بالا داده بود،از ته دل خندیده بود، انگار که جناب عزرائیل را در زیبا ترین شکلش دیده بود...حیف که حالا نبود.

توی پرونده‌اش، شعرش می‌زند بیرون... این همان عکسش هست، پرهام است. می خواهم بزنم، امروز 28آبان است.توی پرونده‌اش نوشته تاریخ شهادت 28/8/61 عین‌الخوش:

25 آبان مهم نیست ولی 28 آبان نبش قبر می کردم رسیدم به این:

یک کسی هست که می‌فهمد

یک کسی هست که در تنهایی

نامه هایم را می‌خواند

شعرهایم را می‌فهمد

یک کسی هست که وقتی من دلتنگم

او دلش می‌گیرد

یک کسی هست که می‌داند

توی یک نامعلوم

ما بهم می‌پیوندیم

توی تاریکی یک شب،که در این شب ها نیست

چنان دود بهم می‌پیچیم

یک کسی هست که آنسوی زمان

نام مارا دریک صفحه

با یک کلمه، نقش خواهد کرد

یک کسی هست که چون معجزه،روزی

نازل خواهد گشت

ومرا با خود نا تجربه شیرین خوشبختی خواهد خواند

یک کسی هست که می‌فهمد

                                نه مثل همه

                                            انسان والاتر،بهتر،انسانتر

یک کسی هست که هر نیمه شب می‌داند

دل او در قفس سینه من می ‌لرزد

یک کسی هست که دستانش برکت دارد

ونگاهش حتی در یک نامحدود

بغض تاریکی را می‌شکند

یک کسی هست که می داند زندان‌ها تاریکند

زندانها تا پایان دنیا

                     زندان می‌مانند

یک کسی هست که می‌خواهد من با او در سهم آزادی

مثل یک لقمه نان دوست شوم

نیک می‌داند

آزادی،جز واژه آزادی نیست

وطبیعت با ما

تا ابد دوست نخواهد شد

یک کسی  هست که می‌فهمد

اما با من نیست

نه مثل مادر

             نه مثل همه

                           یا من

                                 یا هردم ،در اطراف من از فهمیدن می گوید

یک کسی هست که در هر ذره از جانش

خون فهمیدن می جوشد

یک کسی هست که می‌خواهد با من باشد

روز یا شب

صبح یا بعد از ظهر

او دلش می‌خواهد حتی در بیماری

یکسان باشیم

او دلش می‌خواهد دیوار یا پنجره ها یا فاصله ها دور شوند

وطبیعت یک روز با ما یکدل باشد

او دلش می‌خواهد

                   اما "هرگز نتوانست" مثل زنجیری بر دستان عاشق اوست

یک کسی هست که از فاصله ها به بلندای شب

خبر از خورشید می‌آورد

خبر از یک روز دیگر

                         یک حادثه دیگر

یک کسی هست که لبخندش معنا دارد

یک کسی هست که در سرخی تنگ غروب

مثل یک معجزه نازل می‌گردد

تا شب را متواری سازد

وبماند مثل آب وهوا

ومثل خون در یک یک رگ‌های من

یک کسی هست که دیدارش

وحی منزل خواهد بود

وصدایش چون نغمه داوود است

که مرا بیدار می‌سازد از خواب اساطیر

یک کسی هست که می‌فهمد

اما با من نیست

ومن اینجا بی او

مرده ای را می‌مانم در قبر کهنه ای

تن من بی او می‌پوسد

یک کسی هست که می‌فهمد

یک کسی هست که می‌فهمد      

 برای صاحبش یک فاتحه بخوانید بقیه توضیحات بماند برای بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
من بلندترم یا ام یک؟ 2
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

من بلندترم یا ام یک ؟(2)

دلم نیامد این آهنگ تیتراژ مدار صفر درجه راتنهایی گوش دهم

زیارت

گاز که می دهد پشت سرمان خاک بلند می شود .سنگها که از زیر تایر موتور در می رود به انگشت پایم می خورد.کفش پایم هست .از زمانی که پایم توی بسیج باز شد نه دمپایی پایم می کردم نه با آستین کوتاه بیرون می رفتم.خیلی خودم را گرفتم .ولی سنگ که درشت باشد ،دردش هم درشت است.

می گویم:بابا گاز نده... انگشتم... سنگ می خوره به پام...

می خندد:بابا اشکال نداره...تبرک می کنند...دارند می بوسند انگشتتو...

پدر گاز می دهد تا برساندم به اردوی بچه های بسیجمان،توی کوههای شاهزاده ابراهیم،وخودش ،شب نشده برگردد خانه.یکساعت ترک موتور نشستن پاهایم را خسته کرده،می خواهم بگویم بایستد زیر آن درخت کُنار،ولی بازهم چیزی نمی گویم.

دو طرفمان علفزار است.شبوها که بویشان در آید،پشه ها هم پیدایشان می شود.پشه که می خورد به چشمم،تخم چشمم می سوزد.پیش خودم می گویم حتما پشه ها هم می بوسند چشمم را.

*******

خیلی بزرگ

بلند گو گذاشته اند...

اندک اندک... جمع مستان می رسند 

 دلنوازان ...نازنازان در رهند...

صدایش با اینکه بلند نیست تمام کوه ودشت را پر کرده.                                              

یک لوله دینامیت،یک تکه سیم،یک چاشنی ،یک باطری و سیم چین برمی دارم.هم دستم جا نمی شود هم از ترس حساسیتش،چاشنی را مثل سیگار می گذارم گوشه لبم . آنقدر خوشحالم که می خواهم بال در بیاورم...بال در نمی آورم ،ولی ذوق زده می دوم پایین تپه.سر به هوا می دوم .قدمهای کوچکم شیب تند پایین دره را نمی تواند تاب بیاورد،با صورت می خورم زمین...محمد حسین با آن قد بلند ش میاید بالای سرم.می خندد.همه بالای تپه دارند می خندند.به سوزش صورتم نگاه نمی کنم .وسایلم را برمی دارم...

سیم را با سیم چین چفت می کنم توی چاشنی وچاشنی را توی دینامیت ودینامیت را توی خاک چال می کنم.با محمد حسین دو متر آنطرفتر روی زمین پناه می گیریم .منفجر که می شود ،پیش خودم خیلی بزرگ شده ام خیلی بیشتر از کلاس پنجم ابتدایی؛وقتی که سنگریزه های داغ از یقه گشاد لباسم ،گردنم را غرق بوسه می کنند...

*********

نان

تابستان است،پدر جبهه است. وتوی مدرسه ای که پدر کار می کند زنها جا به جا روی خونِ نان پهن کنی ،نان پهن می کنند.آنطرف زیر سایه دیوار،...بوی نان تازه می آید و آن دخترک موطلایی هم کنار مادرش نشسته .مادرش کنار دخترهای جوانتر اسلحه باز وبسته می کند .آن زنها که دست می زدند ومی رقصیدند برای پسرشان هم اینجا هستند .می خندند و روی تاوه ها زیر سایه دیوار حیاط نان می پزند برای جبهه ها...

********

خطاط بسیج ما

زمستان که می شود صدای پرستوها می شود وقت غروب.توی پیاده رو زیر درختان کویر از

روی چراغها و موتورهایی که پشت فنس بسیجمان پارک شده ،می شود فهمید که خبری شده ...

همان مسخره بازیها ی بچه ها ،حالا هم هست فقط می فهمم که باید کسی شهید شده باشد .هر چه می کنم بدانم کی بوده روی حساب بچهگی امان ،دستمان می اندازند .یاد خطهایش که می کنند می فهمم دانش پژوه است ...یکی از بچه ها می گوید :همیشه او برای بقیه می نوشت ،حالا کی را پیدا کنیم برای او بنویسد.می خواهند برایش پارچه بنویسند ؛خطاط بسیج ما...

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()