چای قند پهلو

 
روایتی متفاوت درباره شخصیت مقام معظم رهبری از زبان معارضین
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٧
 

روایتی متفاوت درباره مقام معظم رهبری از
معارضین جمهوری اسلامی

اینجا تصمیم ندارم که یکی از فعالین رسانه
ای و مورخین جبهه معارض نظام اسلامی را تبلیغ کنم ولی همیشه پاکترین آدمها پشت
زبان دشمنانشان عاقبت به خیر یاد می شوند.آقای همنشین بهار که از نویسندگان پرکارو
رادیکال جبهه معارض جمهوری اسلامی است و مرثیه خوانی برای معدومین منافقین تروریست
از قلمش نمی افتد اما در قسمتی از خاطراتش که مربوط به ملاقاتش با دکتر علی شریعتی
و حضرت آیت الله خامنه ای قبل از انقلاب است از شخصیت  منحصر به فرد رهبر معظم انقلاب به خیر یاد می
کند هر چند در جاهایی ایشان را به خاطر همراهی با نظام اسلامی در برخورد با
منافقین ملامت میکند ولی بهرحال منتالیته ایشان با ما متفاوت است و با این رویکرد
رفتار ستیزه جویانه با عناصر صدیق انقلاب اسلامی از طرف ایشان غیر طبیعی نیست. البته
واقفم به اینکه برخی از نویسندگان معاند در خلال تمجیدهای خود خبرهای خلاف واقع را
زیرکانه به خورد مخاطب می دهند ولی با این مقدمه خواندن این روایت خالی از لطف
نیست پیشا پیش به خاطر بخشهایی که وهن نظام اسلامی است عذر خواهی می کنم و این به
خاطرامانت داری نسبت به متن اصلی است باشد که مطلعین نسبت به صحت این اظهارات ،
اصلاحیه صادر کنند:

بالاخره روز موعود یا
بهتر بگویم شب موعود رسید. یادم می‌آید زمستان بود و برف می‌بارید و من در کوچه
(نزدیک خانه دکتر شریعتی) بدون شال و کلاه و دستکش از سرما می‌لرزیدم. احسان (پسر
دکتر)، مرا دید. رفتیم داخل. سارا که کودکی هشت نه ساله می‌نمود دوید و با شور و
شادی گفت بابا الان می‌آیند...

دکتر آمد و با گرمی دست
داد و نشستیم...

بعد«قرنطینه»،
داستان بیگانگی و بی‌ریشگی‌ است.

نزدیک رفتنم کتابی را
برداشت و گفت شما آقای خامنه‌ای را می‌بینید؟ آقا سید علی؟ گفتم تا حالا ندیده‌ام.
امّا برادرشان هادی را می‌شناسم و در دانشکده علوم دیده‌ام و از او شنیده شده، چند
سال پیش وقتی جلال آل احمد به مشهد آمده، شما پیش جلال از آقای خامنه‌ای به عنوان
یک روحانی خوش فکر و صاحب نظر تعریف کرده‌اید. با تکان دادن سرش، تأئید نمود.

بعد با اشاره به کتابی
که در دستش داشت گفت می‌خواهم این فیلم سینمایی را که فریدون هویدا (برادر امیر
عباس هویدا) نوشته به ایشان بدهید. اسمش «قرنطینه» است. Les Quarantaines

گفتم چرا گفتید فیلم
سینمایی؟ اینکه کتاب است.

خندید و گفت: آره کتاب
است و رمان، ولی جای پای سینما بر تمام صفحات کتاب پیدا است. فریدون هویدا در
معتبر‌ترین مجله سینمائی‌ دنیا، «کایه دو سینما» نقد می‌نویسد. بسیار آشنا به
سینما است. وقتی کتاب را می‌خوانیم انگار در سالن سینما هستیم و حوادث را به چشم‌
می‌بینیم.

این رمان یک فیلم
متحرّک است. سرگذشت یک نفر مصری است که در فرانسه تحصیل می‌کند امّا آنجا او را
فرانسوی به حساب نمی‌آورند و در مصر هم، مصری محسوب نمی‌شود. دائم در قرنطینه است.
البتّه خودش به قرنطینه نرفته، او را به‌ ضرب دگنگ در قرنطینه نشانده‌اند. نه
فرانسوی است و نه‌ عرب. این فیلم متحرک، داستان بیگانگی و بی‌ریشگی‌ است.

گفتم ببخشید چرا می‌خواهید
این فیلم متحرّک را آقای خامنه‌ای ببینند؟ گفت: ایشان رُمان زیاد می‌خوانند.

کتاب را گرفتم. هرچه
تعارف کرد تو را با ماشینم برسانم قبول نکردم. چون هم جای مشخّصی نداشتم که مرا
ببرند و هم نمی‌خواستم برایشان مشکلی پیش بیاید. رفتم حرم بلکه لابلای زواّر،
همشهری یا آشنایی پیدا کنم. تقریباً آهی در بساط نداشتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیدار با آیت‌الله
خامنه‌ای

پیش از انقلاب بزرگ
ضدسلطنتی سید علی خامنه‌ای در شمار مردان نیک و مورد اعتماد دانشجویان بود. در
خانه‌اش به روی مردم بی‌پناه و جوانان مبارز همیشه باز بود.

برخلاف آنچه اکنون برخی
آخوند‌ها به‌هم می‌بافند، آنزمان در میان روحانیون تعداد اندکی به جامعه و زمانه
خویش آشنا بودند و تعداد کمتری به معنی واقعی کلمه، اهل علم. سید علی خامنه‌ای یکی
از آن‌ها بود

...

در ظلمت شبانه‌ای که
اکنون میهن ستمدیده ما دچار شده، نقش امثال وی تردید برنمی دارد امّا، آنچه از
گذشته وی نوشتم واقعی است و نباید پا روی انصاف گذاشت.

کارش به کمیته مشترک ضد
خرابکاری رژیم شاه نیز، کشیده شد، جایی که فریاد زندانیان زیر شکنجه قطع نمی‌شد.
او را البتّه شکنجه نکردند امّا کم آزار ندید. بعد‌ها که مبارزه علیه رژیم شاه اوج
گرفت، در خراسان نقش بزرگی ایفا نمود.

برای استقبال بهتر از
مبارز بزرگوار «طاهر احمدزاده»، که سال ۵۷ از زندان شاه آزاد شدند، با تمهید آقای
خامنه‌ای، آقا طاهر به ایستگاه قطار مشهد رفتند و بعد اعلام شد ایشان از قطار ،
فلان ساعت پیاده می‌شوند و...

سیل مردم به طرف
ایستگاه راه آهن سرازیر شد و جمعیت عظیمی راه افتاد. ...{در این بخش شروع می
کند به ملامت کردن ایشانکه با عرض معذرت حذف کردم
}

 

وقتی انقلاب فرزندان
خود را می‌خورد.

آقای خامنه‌ای در مشهد
صحنه گردان تظاهرات مردم علیه رژیم شاه بود. امّا افسوس...{در این بخش شروع می
کند به ملامت کردن ایشانکه با عرض معذرت حذف کردم
}

بگذریم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اعلامیه مجاهدین در
مسجد گوهرشاد

آقا سیدعلی جدا از مسجد
امام حسن مشهد، در یکی از حجره‌های مسجد گوهرشاد هفته‌ای یکبار تفسیر قرآن می‌گفت
و من یک روز آنجا رفتم و کتاب فریدون هویدا را هم بردم.

یادم می‌آید که دقایقی
قبل از اتمام جلسه، دو جوان بیست، بیست و یک ساله نگاهی به جمعیت انداختند و سریع
رفتند. احساس بدی به من دست نداد. نگاهم به یکی از آن‌ها افتاد که با لبخندی
مهربان، چشمک معنی داری زد. انگار الآن است.

آقای خامنه‌ای معنای
«فقه» را توضیح می‌داد و می‌گفت: فقه یعنی تدّبر و تفکر، «افلا تفقهون؟» یعنی آیا
فکر و اندیشه خودتان را به کار نمی‌برید؟ در قرآن بار‌ها «یفقهون»، و «لا یفقهون»
آمده‌ است... لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِهَا (مرکز ادراک دارند و
نمی‌فهمند) و... 

وقتی آمدیم بیرون دیدیم
به در و دیوار اعلامّیه مجاهدین را زده‌اند. همه به وجد آمدند. شلوغی اجازه نداد
ببینم در باره چیست؟

آنجا کتاب قرنطینه را
ندادم. فقط به آقای خامنه‌ای سلام کردم و گفتم می‌شه شما را ببینم؟ با مهربانی
پاسخ داد بله، بله حتماً و آدرسی هم داد. اصلاً هم نپرسید شما کی هستی.

...

فردای آنروز به خانه‌شان
رفتم. شیخ علی تهرانی هم بود. داشتند نهار می‌خوردند و به من هم تعارف کردند. گفتم
سیرم. امّا واقعش خیلی گرسنه بودم. چند دقیقه بعد شیخ علی تهرانی نگاه معنی‌داری
به من کرد و گفت من فکر می‌کنم این جوان خجالت می‌کشد آقاجان بیا جلو. بیا جلو. سر
سیری می‌شه چهل لقمه خورد... 

خلاصه، نهار که تمام
شد، کتاب قرنطینه را دادم. ایشان هم نردبان کوچکی آورد و از بالای قفسه اتاقش از
یک گوشه‌، جزوه‌ای را بیرون کشید و گفت این مال دکتر شریعتی است. شما هم لطفاً این
را ببرید و به ایشان برسانید یا به پدرشان (استاد شریعتی) بدهید. یک پلی‌کپی بود
با عنوان «استخراج و تصفیه منابع فرهنگی» که تا آنوقت ندیده بودم. گویا سخنرانی
دکتر شریعتی بود در دانشکده نفت آبادان. بعد‌ها در زندان شاه «محمد جواد تندگویان»
به خاطر چاپ آن سخنرانی (و کتاب انسان و اسلام) شکنجه شد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دکتر شریعتی و کشتی
دشمن

آقای خامنه‌ای که
رادیوی کوچکی کنار دستش داشت و پیپ هم می‌کشید گفت:

دکتر اشتباه می‌کند.
یکبار به ایشان گفتم استان خراسان، و مشهد به طور خاص از گذشته‌های دور کانون فکر
و فرهنگ بوده است. اینجا و شاید تبریز تنها شهرهایی هستند که روزنامه‌ها را به
دیوار می‌زنند و مردم با اشتیاق پای دیوار می‌ایستند و می‌خوانند. احمد‌زاده،
پویان، حجری، کانون نشر حقایق، استاد شریعتی (پدر)، من، خودت، کم و بیش کار فکری
کرده‌ایم و موفق شده‌ایم. همین را باید در کل ایران ادامه داد، ولی دکتر روش دیگری
پیش گرفته است. دکتر شریعتی به خود من گفت آقای خامنه‌ای من مثل سربازی هستم با
گردن بندی از بمب و چاره‌ای ندارم جز آنکه خودم را به کشتی دشمن پرتاب کنم. به درک
که تکّه پاره می‌شوم. در عوض دشمن را هم ناکام می‌گذارم. نظر من بر عکس ایشان است.

گفتم دکتر شریعتی که
منکر مبارزه فکری و فرهنگی نیست. می‌گوید مبارزه سیاسی از مبارزه فکری و فرهنگی
جدا نیست. گفت بله، بله، امّا در عمل یه جور دیگه است. (و ادامه نداد)

...

در مورد نامه دکتر علی
شریعتی به «سر سید احمد خان» هم گفت بهتر بود در مقدّمه یا مؤخّره نامه از
کتاب نهضت آزادی هند که مهندس بازرگان نوشته است، یاد می‌شد.

(در نامه مزبور دکتر
شریعتی به کتاب «مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان» تألیف و ترجمه آقای خامنه‌ای
اشاره نموده بود.)

یکی دو هفته بعد از
کوچه‌شان می‌گذشتم. همسر آیت الله خامنه‌ای با پسر خردسالی جلوی در خانه نشسته
بودند. من سلام کردم و رّد شدم. کمی بعد آن کودک آمد و گفت پدرم گفته‌اند اگر جا
ندارید بیائید منزل ما.

تشکّر کردم و رّد شدم.

پاورقی: همنشین بهار که برخی منابع نام واقعی ایشان را محمدجعفری می دانند در کشور هلند زندگی می کند و در قبل و بعد از انقلاب اسلامی محکوم به زندان بوده است و اهل گلپایگان و قبل از انقلاب از فعالین دانشجویی مشهد بوده است.

 


 
comment نظرات ()