چای قند پهلو

 
کاپیچینو در رام الله
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

وقتی میخواهی به یک سرزمین باستانی بروی وقتی هوس کوچه های باریک ودیوارهای سنگی  کوچه های پلکانی با سنگهای رنگی میکنی که شبهایش بوی زیتون از چراغهایش بمشام برسد کتاب "کاپیچینو در رام الله "همان طعم را خواهد داد ولی در روزگار اشغا ل بیت المقدس آن سرزمین رویایی ودره های سرسبزصخره ای که رطوبتش آزار دهنده نخواهد بود.

نویسنده به زیبایی ماجراهای زندگی روزمره را در شرایط اشغال ورویارویی با سربازان اسراییلی و حکومت نظامیهای طولانی بازگو  میکند

"دیالا جلوی دروازه دمشق ایستاده بود مثل همیشه جذاب وپر از رنگ دامن قرمزبا نیم تنه نارنجی .زینت الاتش با ان مهره های سبز وزرد که طراحی وساختش کار خودش بود به ظاهر شاد وجذابش می افزود ونشان ذوق هنری اوبود.با حالتی عصبی سر خوش فرمش را همه طرف می چرخاند تا دهها سال توصیفهای مادر دلتنگش محرومیتهای پدر بزرگ مرحوم و آرزوهای تحقق نیافته ی مادر بزرگش را با اعماق وجود حس کند

درحالی که گریه و خنده امان با هم قاطی شده بود به شوخی گفتم "سلام خوشگله.اومدن به اینجا خیلی بیشتر ازاینها طول میکشه."باصدایی هیجان زده وبچگانه جیغزد "آآآه من در بیت المقدس ام.باورم نمیشه ."

وقتی داشتم صندوق عقب را باز میکردم که کیف دیالارا بگذارم چشمان تیره ونافذ مردهای جوان را میدیدم که به ما زل زده اند ."

 

توصیفهای ماهرانه خانم سعاد امیری اهداف سیاسی اش را زیرکانه بیان میکند:

"دیالاروی صندلی یک جا بند نمی شد .

گفتم"خب بگذار ببینم کجا رو نشونت بدم"

باقاطعیت گفتم"قبه الصخره که ازکوه زیتون پیداست"

فکر کردم آنجاباید خیلی جذاب باشد .از مسیرالمسروره رفتم ازساعد وسعید ازشیخ یارا از وادی الجوز از الصوانه اما نه ازطرف دانشگاه عبرو نه ازتپه فرانسه نه ازصادق شیمون که کنار شیخ یاراست با خودم گفتم حالا زوداست که بخواهم ناراحتش کنم

…از جلوی حیاط ریجنسی که می گذشتیم دیالا گفت "وای چه هتل دوست داشتنی ای "

بی اختیار از دهانم پرید که "اگه میدونستی اسراییلیها برای ساختن این هتل خونبار زمین های پدر رجا شهاده رو مصادره کردند هیچ وقت نمی گفتی دوست داشتنیه ."

همچنین کمک کردن او به یک مصدوم اسراییلی شنیدنی است ویا گذرنامه سگش نورا

"…_می دونی چیه نورا؟تو با این مدرک میتونی از ایست وبازرسی بیت المقدس رد بشی ولی من وماشینم باید دو تا مجوزمختلف بگیریم تا بتوانیم از اون جا بگذریم

…یک دفعه به کله ام زد از گذر نامه نورا استفاده کنم 

سربازی که در ایست وبازرسی بیت المقدس بود گفت "می تونم مجوز خودتون وماشین رو ببینم؟"گذر نامه نورا رو به او دادم وگفتم "خودم گذر نامه ندارم ولی من راننده این سگ بیت المقدسی ام."سرباز با قیافه خنده دار پرسید "چی؟"

کاملا معلوم بود که از این فکر خنده اش گرفته است .گذر نامه نورا را گرفت و شروع کرد به ورق زدن آن.

_من راننده این سگ هستم .همون طور که میبینید اون اهل بیت المقدسه .

سرباز گفت "تو قاننده اونی ؟"

…وبا صدای بلند گفت "سعا …برو.""

 کتاب"کاپیچینو در رام الله" راخا نم سعادامیری  از رام الله نوشته که توسط خانم لیلا حسینی ترجمه شده وبرای تهیه ان باید قدم رنجه کنی خیابان انقلاب خیابان فرصت انتشارات روایت فتح سر کوچه موسسه روایت فتح

 


 
comment نظرات ()