چای قند پهلو

 
بند جان
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩
 

تمام قد ایستادم .دستانم را تا بناگوش بالا بردم تمام فکرم پای ستون بود ستون گچکاری شده مسجد. اخمی کردم و ابرو به سبیل چسباندم .دست ذهنم را گرفتم وگفتم همین جا بتمرگ وسرت به کارت باشد اینقدر هم به این طرف وآنطرف سرک نکش .می خواستم بحساب خودم خوش رقصی کرده باشم پیش خدا.می خواستم حضور قلب داشته باشم .می خواستم خدا بداند که به غیر او فکر نمی کنم .آب ورنگش وپولی که خرجش کرده بودم خدارا خوش نمی آمد تک و تنها رهایش کنم .چشم طمعکار هر چشم ناپاک بی سروپایی را می گرفت وچشمک می زد که" بیا منو ببر." زیر چشمی می پاییدمش. چهل هزار تومان خرجش کرده بودم مگه می شد ازش گذشت . وقتی گفتم :"اشهد ان محمد عبده ورسوله اللهم صل علی محمد وآل محمد ."یادم افتاد که ای دل غافل تمام اینها را توی نماز چهار رکعتی فکر کرده ام.آن کفش لعنتی تمام حواسم را برده بود. این بود که سلام نماز راکه میدادم صدام را تغییر دادم ملتمسانه شاید خدا غفلت گذشته را ببخشد .

کفشها ودمپایی ها را جا به جا توی خیابانها روی هم تل انبار کرده بودند.خیابانهای مسیر استقبال. وتاک وتوکی از پا برهنه ها دنبال کفشهایشان میگشتند.توی تل کفشها کفشهای گران ونو کم نبودند . این کفشها را من میدانم که چقدر به جانمان بند است . اگر نباشند باید تا خانه پابرهنه با لباس مرتب چشمان مردم را همراهی کرد.حالا چقدر آن یار عزیز است که خودشان را به آب وآتش زده اند کفشها را که به جانشان بند است را رها کرده اند تا اعلام کنند بیعتشان با امام المسلمین را .حسرت خوردم که با هزار خروار ادعا هنوز کفشهایم سالم پایم هستند .کفشهایم سالم است نه مثل" کفشهای پاره " "ناتالیا گینز بورگ".

بمناسبت سفر امام المسلمین به قم


 
comment نظرات ()