چای قند پهلو

 
راز عشق در ندیدن است
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

همدوره یکماهه سالها پیش من است . از همانروز که بعد 20ساعت خستگی اتوبوس رسیدیم سر در دانشگاه ،او فکر میکرد حکم ماموریت دست من است ومن فکر میکردم دست اوست ،دو تا بچه شهرستانی ، یکماه تهرانی را گذاشتند سر کار .ما حسابی باهم جور شدیم.بعد سالها که خانمم را دید پاک شوکه شد بود. که من شده بودم همسر همکلاسیش.راست راست جلوچشم  خانمش، از دوستان همسرم ،که همسرم را فرستاده بود خواستگاریشان پرس وجو میکرد. توی دانشکده کوچکشان ،چه بله برونی بوده. استاد از شاگرد ،دانشجو از دانشجو ،کارمند از دانشجو ،رییس از کارمند ..چه خبر بوده؟ من که گیج شده بودم .البته تقصیر نداشتند .دانشکده اشان دامنه یک کوهستان سر سبز، آن هم از ابتدای سال تحصیلی بهار باشد و گل وبلبل تا انتهای سال تحصیلی ،باید هم اینجوری شود .

 

چایی خورده بودیم خانه اشان ،ولی همیشه میگوید چایی خانه خودمان یک چیز دیگری است . دیده بودم ساعت  3 شب است ولی چایی را دم کرده آوردم دو تایی روبروی هم .

گفت :توی جلسات مرکز ،یکی بود چقدر شبیه تو بود فقط موهای انتهای پیشانیش، افتاده بود پایین .انگار ژل می زد به موهایش .

_ (داشتم فکر می کردم به پسری که ژل زده بود به موهایش  ویک طرف موهایش افتاده بود پایین مثل خودم .حرف شش سال پیش است ولی من انروزها ژل نزده بودم وضو که می گرفتم تمام سرو وضعم خیس میشد.)

گفت:خیلی خوشم می آمد ازش.یکبار ندیدم بسمت ما نگاه کند،مغرور بود .

_(نگاه نمی کردم می ترسیدم گرفتار شوم ،ادمهایی که نمی شناختمشان .واگر نه می گفتند دیگر هیچ .چهار سال ندیدم هیچکدامشان را،نه دانشکده خودمان ،نه دانشکده آینها.تازه خودش را هم نه روزی که قرار بود ببینمش از پشت شیشه دیدم نه روز خواستگاری هنوز حسرتش بدلم هست .از پشت کلمات و تعریفهای این وان عاشق شده بودم .از اسم وکلمات.از غرورش .ندیده عاشق شدن فاجعه هست .مثل خل ها فکر می کنم راز عشق در ندیدن است .)

گفت: ندیدمش خیلی وقت است .

_(ناباورانه انتظار میکشیدم ادامه دهد.)

گفت:مث تو دیگه کی بود ؟(انگار دنبال یک عشق گمشده بود،ومن بدتر از او.)

گفتم:عزیزم،توهم ،تو آنجا بودی؟

آن شب آمده بودم بیرون .منتظر آژانس برای خواهران.داشتم برمی گشتم . ماه افتاده بود توی شیشه سرتاسری ورودی راهرو .تاریک تاریک بود .ایستاده بود داشت چادرش را درست می کرد .تصویر محوی.از پله ها بالا رفتم .حواسم پرت شده بود تسبیح از لرزش دستم افتاد پایین .برگشتم از پله ها پایین می آمدم... .خم شد تسبیح را برداشت قلبم داشت می آمد توی حلقم.نتوانستم نگاه کنم .سرش زیر بود .دستش دراز نمی توانستم تسبیح را از دستش بردارم.نفسم بند آمده بود تپش قلبم داشت رسوایم می کرد دستم را بردم زیر دستش .دستم می لرزید . حس کردم صدای قلبم را میشنود .تسبیح را رها کرد .پاهایم در اختیارم نبود نمی خواستم ولی دویدم بالا...

از فردایش هر چه از بچه ها پرسیدم نتوانستم پیدایش کنم.همه اش مثل یک سایه بود . کافی بود پیش بچه ها از مشخصات ظاهریش می گفتم .از فردا توی بوق می کردند .ومن آنروز پیدایش نکردم .

_(او هم توی جلسات بود و من هم توی جلسات وتسبیح وراهرو..!!!)

حالاچشمهای او توی چشمهای من وچشمهای من توی چشمهای او پر از اشک .

چای توی دستان او

 قند توی دهان من .

پینوشت:حالا که داشتم این پست را می نوشتم یک برادر اهل سنت یک ظرف بزرگ ژله یخی قرمز رنگ با کلی پسته و بادام و.. آورد در خانه به یمن تولد حضرت فاطمه علیه السلام بنده خدا چقدر پیاده آمده بود .نذری بود.قابل توجه بعضی از متعصبین ! خدا قبول کند.


 
comment نظرات ()