چای قند پهلو

 
من بلند ترم یا ام یک
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
 

من بلند ترم یا ام یک

 

تاریکی

از ابتدای پاییز ،شبها تاریک  شده بود .توی خانه هم پدر آمده بود بایک قوطی رنگ تمام شیشه ها را سیاه کرده بود.همسایه کناریمان که مرتب با پدر دعوا بودند ،شیشه هایشان را رنگ نمی زدند .تازه وقتی صدای آژیر می آمد،چراغهای حیاط را روشن می کردند تا هواپیماهای عراقی قشنگ نشانه گیری کنند .زنهای همسایه می گفتند؛ بچه هایش گروهکیند.یکیشان جبهه می رفت.وقتی دعوا می شدند .صندلی به هم پرتاب می کردند.

 شیشه های مسجد هم با کاغذ سیاه پوشانده بودند.اینقدر سن نداشتم که سال قبلش را یادم باشد، کوچه ها اینقدر تاریک بوده باشند یا نه.مسجدهای کودکیم هیچکدام گنبد و مناره نداشت . مسجدمان سنگهای درشت با بندهای سیمانی و یک باغچه و وضوخانه داشت،که یکسرش می خورد به بازار سر پوشیده ویکسرش توی کوچه ای یک متری با دیوارهای کج وبلند، که انتهایش پس از پیچهای زیاد می خورد به خانه ما.بحثشان از توی مسجد شروع شد .با پدرم همفکر بود.این روزها همه با هم در حال بحثند.عمه پدرم همیشه به پدرم می گفت :اصلا حواست به این بچه نیست .جون به جونتان کنند،آخرش زهرایی هستید.

کوچه تاریک بود  وتنگ ،که گل به گلش (بضم گاف)آب جمع شده بود.دوست پدر،چراغ قوه دستش بود .من وعباس پشت سرشان می آمدیم .تند تند راه می رفتند و بلند بلند حرف می زدند.با پای کوچکم می دویدم هم ،بهشان نمی رسیدم.من صدای موتور هفتاد را از پشت سر  شنیدم وکوبیدنش  و افتادن موتور را وقتی اگزوزش به کمرم گیر کرد وصورتم  که توی آب وگل وسنگ می سوخت.

*********

پروانه هم خندید

در که باز شد،بیشتر که حواسم به آدمها باشد توی حیاط خانه رفته بود.تا امروز ندیده بودم کف موزاییک شده حیاط یک خانه را ،باغچه به این بزرگی را،شیشه از این سر تا آن سر و خانه را که زیر زمین داشته باشد .سفیدیش با گونه های سرخش برایم تازگی دارد .از همه اینها بیشتر تازگی دارد .غرورم اجازه نمی دهد اسمش را بپرسم .

...اسمش پروانه است!مگر می شود دختری اسمش پروانه باشد؟!اگر پروانه است،پس بالش کو؟شاید بالهایش را جایی قائم کرده؟هم خنده ام می گیرد هم می ترسم.لهجه اش هم فرق می کند .با اینکه برایم خیلی مهم است ولی درباره لهجه اش به مادرم هم چیزی نمی گویم.تنها پروانه است که هم سنم است میان این همه آدم.

تا حالا ندیده بودم یخچال بزرگ صندوقی توی خانه را ،ومرغهایی که یخزده ،گردنشان آویزان است با رگهای بریده.همه جمع شده بودند دور مرغهای یخزده ،واشرف وعالمه همینطور یکسره داشتند رجوی را ریس جمهور می کردند و می بردند میان آسمان هفتم .آنقدر گفتند، که حرصم در آمد :مرگ بر رجوی ...مرگ بر رجوی...

سوزنم گیر کرده بود پروانه هم می خندید.اصفهانی می خندید. ومن اصلا فکر نمی کردم که الان جلو سران مجاهدین دارم شعار می دهم.ومیهمان خانه تاجر ازغدی هستیم توی مشهد.پیرزن مشهدی گفت:چرا اذیتش می کنید؟شاید خدا به دل این بچه سه ساله گذاشته...ما چه می فهمیم از فردا.

*********

جنگ زده ها

از در که وارد می شدی اول باید دروازه طاقدارش را رد می کردی .حیاط بزرگ مربع شکلی که وسطش یک باغچه با یک حوضچه داشت ،دیوارش گچ وسنگ بود.ودور تا دور بام ،سیبه گچبری کنگره دارداشت .خیلی از خانه ها کفشان هم گچ بود ویا خاک.ولی خانه ما حیاطش سیمانی بود.

سمت دروازه یک مجلسی بودبا پنجره های فلزی ،که زیر راه پله اش اجاق نان پزی داشت.سمت روبرو دو اتاق کوچک چهار دری بود که درهای چوبیش ،بالایش شیشه های رنگی و گچ بری داشت.آشپزخانه وحمام و توالت هم سمت دیگر.

پدرم صبح هنوز نرفته سرکار ،سرو کله اش پیدا شد.وسایلشان را آوردند توی دروازه.جلدی پدر و مادرم مجلسی را خالی کردند.دو مرد و یک زن جوان و یک پیرمرد بودند .سر کوچه دیده بودشان .پدرم از سه اتاق دو اتاق را به آنها داد.آشپزخانه وحمام هم مشترک.می گفت جنگ زده هستند نه جا دارند نه پول.موقتی آمده بودند. یک سال ونیم ماندند.اسم زن ،ماندانا بود .تنها عکسهایی که سرصبحی از من گرفت، یادگارشان است.

********

پدرش قبر نداشت

_ آقا پسر؛بیاعزیزم ...دست خواهرتو بگیر .الان برمی گردم...اشکال که نداره...

همینطور که یک دست می کشد سر من ،یک دست هم می کشد سر دخترش.

چند قدم نرفته،بر می گرددنگاهمان می کند:

_همین جا باشیدا...تا برگردم...

می خواستم بروم آنجا که مردها جمع شده بودند،کنار تابوتهایی که دورشان پرچم بود و برگهای مورد وگلهای جعفری اطرافشان ریخته بود.که این خانم که مال اینجا ها نبودند ،آمد دست این دخترک مو طلایش را که گیس کرده بود ،گذاشت کف دست من...

زنها آنجا داشتند می رقصیدند.شاید خاک پسرشان بود...دست دخترک را گرفتم بردم نزدیکشان...دستهایشان را حنا گذاشته بودند.پارچه سبز دست گرفته بودند یکیشان می خواند بقیه هم جواب می دادند مثل عروسیها دست می زدند :

....داماد...ایشالا مبارکش باد...مبارکش باد.

چند تابوت شکسته وبرگهای مورد .خاک بلند شده بود و هنوز زنها دست می زدند و می خواندند...

وقتی آمدم کنار منبع آب و آب را توی کاسه دادم دست دخترک،احساس کردم واقعا برادرش هستم.اضافه آب دخترک را که خوردم بیشتر دوستش داشتم.تا دستش را گرفتم که بیایم زیرآن درخت لیمو که گلهای خشک سفیدش زیر کفشهای کوچکمان ،چیریک چیریک کند ،مادرش آمد.پیشانیم را که بوسید،کلمه مفقود توی قاب عکس زیر چادرش رابا همه کودکیم فهمیدم.مادر دخترک هم رفته بودبین آن زنها، سر خاک بقیه دست بزند .

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()