چای قند پهلو

 
آدم هایی که توی هوا راه می رفتند...
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

پنجاه هزار نفر یک جا جمع شده باشند دیدنی است ،با لباس های همشکل .توی این همه لباس خاکی ،لباس های سبز توی چشم می آید.کنار مانع های داربستی ،هر چند متر، یک نفرشان ایستاده بود.اگر من یک متر وهفتادوهشت ،قدم باشد،حتما اینها دو متری هست قدشان.با شانه های درشت.تا جلوی جایگاه سه لایه مانع دیگر هم بود.

مزه پرانی بچه های خوشمزه،انتظار را کوتاه می کند. مجری پشت میکروفن می گوید :تا دقایقی دیگر...

جمعیت هجوم می آورد سمت داربست ها،قیامت می شود،آدم می بینم که توی هوا راه می رود.آن پاسدار آن چنان ،آن جوان هیکلی را با یکدستش پرت می کند ؛ من بیشترکه دلم به حال آن جوان بسوزد در حیرت آن پاسدار می مانم...آدم هایی که توی هوا راه می رفتند...

وقتی بود که دیدم توی قسمت جلوی جایگاه هستم.جایگاه بقدری بلند است که از اینجا که ما هستیم بالا را نگاه کنیم گردنما ن درد بیاید.نماز صبح که خوانده شد.هوا گرگ ومیش بود...توی آن تاریکی...آمد توی جایگاه.یک جوان کنار من نشسته. شال سیاه نازکی روی دوشش انداخته.بال شالش را گرفته بود به سمت آقا،حرکت می داد ،گریه می کرد:

آقا قربونت بر    م ،

آقا دورت بگردم،

آقا عشق منی...

آقا می خورمت...


 
comment نظرات ()