چای قند پهلو

 
من بلندترم یا ام یک؟ 2
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

من بلندترم یا ام یک ؟(2)

دلم نیامد این آهنگ تیتراژ مدار صفر درجه راتنهایی گوش دهم

زیارت

گاز که می دهد پشت سرمان خاک بلند می شود .سنگها که از زیر تایر موتور در می رود به انگشت پایم می خورد.کفش پایم هست .از زمانی که پایم توی بسیج باز شد نه دمپایی پایم می کردم نه با آستین کوتاه بیرون می رفتم.خیلی خودم را گرفتم .ولی سنگ که درشت باشد ،دردش هم درشت است.

می گویم:بابا گاز نده... انگشتم... سنگ می خوره به پام...

می خندد:بابا اشکال نداره...تبرک می کنند...دارند می بوسند انگشتتو...

پدر گاز می دهد تا برساندم به اردوی بچه های بسیجمان،توی کوههای شاهزاده ابراهیم،وخودش ،شب نشده برگردد خانه.یکساعت ترک موتور نشستن پاهایم را خسته کرده،می خواهم بگویم بایستد زیر آن درخت کُنار،ولی بازهم چیزی نمی گویم.

دو طرفمان علفزار است.شبوها که بویشان در آید،پشه ها هم پیدایشان می شود.پشه که می خورد به چشمم،تخم چشمم می سوزد.پیش خودم می گویم حتما پشه ها هم می بوسند چشمم را.

*******

خیلی بزرگ

بلند گو گذاشته اند...

اندک اندک... جمع مستان می رسند 

 دلنوازان ...نازنازان در رهند...

صدایش با اینکه بلند نیست تمام کوه ودشت را پر کرده.                                              

یک لوله دینامیت،یک تکه سیم،یک چاشنی ،یک باطری و سیم چین برمی دارم.هم دستم جا نمی شود هم از ترس حساسیتش،چاشنی را مثل سیگار می گذارم گوشه لبم . آنقدر خوشحالم که می خواهم بال در بیاورم...بال در نمی آورم ،ولی ذوق زده می دوم پایین تپه.سر به هوا می دوم .قدمهای کوچکم شیب تند پایین دره را نمی تواند تاب بیاورد،با صورت می خورم زمین...محمد حسین با آن قد بلند ش میاید بالای سرم.می خندد.همه بالای تپه دارند می خندند.به سوزش صورتم نگاه نمی کنم .وسایلم را برمی دارم...

سیم را با سیم چین چفت می کنم توی چاشنی وچاشنی را توی دینامیت ودینامیت را توی خاک چال می کنم.با محمد حسین دو متر آنطرفتر روی زمین پناه می گیریم .منفجر که می شود ،پیش خودم خیلی بزرگ شده ام خیلی بیشتر از کلاس پنجم ابتدایی؛وقتی که سنگریزه های داغ از یقه گشاد لباسم ،گردنم را غرق بوسه می کنند...

*********

نان

تابستان است،پدر جبهه است. وتوی مدرسه ای که پدر کار می کند زنها جا به جا روی خونِ نان پهن کنی ،نان پهن می کنند.آنطرف زیر سایه دیوار،...بوی نان تازه می آید و آن دخترک موطلایی هم کنار مادرش نشسته .مادرش کنار دخترهای جوانتر اسلحه باز وبسته می کند .آن زنها که دست می زدند ومی رقصیدند برای پسرشان هم اینجا هستند .می خندند و روی تاوه ها زیر سایه دیوار حیاط نان می پزند برای جبهه ها...

********

خطاط بسیج ما

زمستان که می شود صدای پرستوها می شود وقت غروب.توی پیاده رو زیر درختان کویر از

روی چراغها و موتورهایی که پشت فنس بسیجمان پارک شده ،می شود فهمید که خبری شده ...

همان مسخره بازیها ی بچه ها ،حالا هم هست فقط می فهمم که باید کسی شهید شده باشد .هر چه می کنم بدانم کی بوده روی حساب بچهگی امان ،دستمان می اندازند .یاد خطهایش که می کنند می فهمم دانش پژوه است ...یکی از بچه ها می گوید :همیشه او برای بقیه می نوشت ،حالا کی را پیدا کنیم برای او بنویسد.می خواهند برایش پارچه بنویسند ؛خطاط بسیج ما...

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()