چای قند پهلو

 
ت ن فروشی به ز وتن فروشی است
نویسنده : محمد رضا زهرایی - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
 

 

ت ن فروشی به ز وتن  فروشی است

سلام آقای ارمیا...

دیشب فهمیدم که خدا هنوز من را دوست دارد.شاید برای این که شب ها با رئیس گنده ام،هرشب دعوا می کنم و اسلیپ اُوِر1 نمی کنم توی دیسکو...شاید برای این که خواستم فقط یک دنسر باشم.نخواستم مثل زن ها ی هارلم شوم... همین و بس.همین هم کم چیزی نبود،آقای ارمیا.دلم تنگ شده است.برای وتن...

توی تهران،توی وتن،خیلی فاصله است میان دوست داشتن و... همین جوری نمی شود باکسی توی خیابان آشناشد و بعد رفت خانه.این جا فاصله ی «آی لاو یو2» و «میک لاو3» خیلی کم است... خشی البته می گوید در ایران هم عشق و عشق بازی از یک ریشه اند.اما این جاخیلی سخت است که فقط دنسربمانی...

میدانی آقای ارمیا! این حرف ها را شماالبته نمی فهمی! چشم و گوش بسته ای... سرِ کسی منتی ندارم. خیال می کردم کارم بادی آرت4 است.هنرِ بدن.هنرِ تن.و می خواستم هنرِ تنم را بفروشم،نه تنم را... تن فروشی نکرده ام؛ درست ! اما تازه گی ها فهمیده ام که ت ن فروشی به زِ خودفروشی است... به زِ وتن  فروشی است... این را تو نمی فهمی،اما میان دار خوب می فهمد... حتا خشیِ نامرد هم... آن ها کاری بدتر از تن فروشی کرده اند... به قولِ میان دار خودِ بی ناموسی،به ترین بی ناموسی است!

چرا ما بی وتن شدیم؟!


 

 می خواهم برگردم ایران. دوست دارم برگردم تهران و همان جا توی فرودگاه همه ی پاس دارها را بغل بگیرم و هاگ کنم.تا می خواهند بگویند روسری ت را جلو بیاور  ،آستین شان را ببوسم.مکسیمم می برندم اوین و کمیته ی خیابان وزرا دیگر.از سیاهی بالاتر که نیست.قبلا هم که ایران بودیم مامان رعنا را برده بودند.من دل م برای همه چیز وتن تنگ شده است.پاس دارهای خیابانِ وزراش،قلیان های خیابان دربندش،حلیم های دروازه شمیران ش... پاس دارهایی که به  آدم نگاه نمی کنند وسرشان زیر می اندازند و اخم می کنند،قلیان هایی که هر بار کشیدن شان-به قول خشی- دو ماه از عمرِ آدم کم می کند،حلیم هایی که روی شان یک وجب روغن است سرشار از کلسترول... هوسِ همه ی این ها را یک جا دارم...

میان دار،رمزی،توی کاندوش5 یک چمدان دارد که هیچ وقت به ش دست نمی زند.پرسیدم ازش که چمدانش  را چرا اُپِن نمی کند؟می گوید این چمدانی است که هر ایرانی دارد.هر ایرانی برای این که یک روز برگردد به وتن... خشی ایرانی نیست... یعنی دیگر ایرانی نیست... برای همین ندارد از این چمدان ها.اما من درام.توهم داری... دیشب این را فهمیدم.وقتی که دیدم ت  نشسته بودی تنها تهِ کوچه و کلی نور ازسرت می رفت به آسمان...

تو نمی دانی سوزی کیست؟حتم،خیال می کنی سوزی هم زیرِ بته عمل آمده است؟قرار بود تاپ تنِ بالرین ها6 شوم،اما شدم بی هیاترین رقاصه توی ابتزال ترین کافه ها... ازکشوری آمده بودم که اگر توی خیابان  راه می رفتی و ابری جلوِ خورشید،پسر و دختر به عینکِ آفتابی ت می خندیدند که:«آفتاب بدهیم خدمت تان...» و حالا این جا اگر جلوِ چشمِ وغ زده شان بمیری از بی کسی و بدبختی،فقط لبخندی حواله ات می کنند که «این بیزینسِ من نیست!ساری!»

اما من برای شما عوض ش رفته ام برای اولین بار اتوزون! من ماشین ندارم و برای همین اولین بار رفته ام اتوزون.برای عروسی تان که آرمی می گوید آخرِ ماهِ رمضان است،ترافیک-کُن خریده ام؛از همان دوک های احتیاطِ پلیس ها؛پلاستیکی ها؛ از همان ها که رنگ ش قرمز و سفید است،یا نارنجی و موقعِ بستن راه می گذارند توی خیابان.البته رنگ ش مهم نیست. اصلا مهم نیست. خریدمش برای قالب! یک بسته ی ده پاندوی هم شکر گرفته ام از سم ز کلاب. شکرها را ریخته ام توی آب گرم.بعد هی هم زدم شان.حالا چند روز است که دوک پلاستیکیِ سفید و قرمزِ احتیاط را برعکس گذاشته ام روی زمین و آب و شکر را توش ریخته ام. دارم برای تان کله قند درست می کنم... حالا گذاشته ام ش کنارِ آش پزخانه تاببندد و خودش را بگیرد.بعد مجبورم بی خیالِ ده دلاری شوم که خرجِ دوکِ احتیاط سفید  و قرمز کرده ام. باتیغ ببرم ش و از کله قند  را از قالب بکشم بیرون. جای مادر بزرگ م خالی که ببیند از هر انگشتِ دستِ سوسن ش یک هنر می ریزد! دوست دارم روزِ عروسی تان قند بسایم سرتان و سوت بزنم و برقصم برای تان...

توی سم ز کلاب که رفته بودم شکر بگیرم،دیدم طنابِ پلاستیکی را پنجاه درصد آف می دهند.         می خواستم بخرم و به قول مادر بزرگ م دخیل ببندم درِ خانه ی کسی که از پیشانی ش نور به آسمان بالا می رود!

منتظر عروسی شما

سوزی

پی.اس.:نامه را برای تان نفرستادم.شاید برای این که دوست داشتم جانی را و نمی خواستم نصیحت ش کنید که دست از سرم بردارد... این ها را توی همین بعدازظهر،بعد عروسی تان می نویسم.همین روزی که من از مجلس عروسیِ شما بیرون شدم!از شما گله ای ندارم،آقای رامیا. حواس تان پرت بود.ازمیان دار هم.سرش گرم بود.از خودم  گله دارم... پاکت دسته دارِ کاغذی که از دستم افتاد و پاره شد،همان کله قندی بود که درست کرده بودم و چه قدر  دوست داشتم روی سر عروس و داماد بسایم .تاشکر من با نوری که از سرشما به آسمان می رود،قاتی شود.نورِ شما برای بعضی ها شیرین نیست... اصلاً یادم نبود؛ هنوز هم نور از سرتان به آسمان می رود؟

راستی،حالا که دوباره نامه ام را می خواندم،یادم آمد که تای وطن،دسته دارد،اما من بدونِ دسته نوشتم ش.البته شاید هم وتن من دسته نداشته باشد تامن نتوانم بگیرم ش... برای همین درست ش نکردم!دسته مال گرفتن بادست است.وتنِ من دسته ندارد،باهمه ی تن بایدآن را هاگ کرد،بغلش کرد...

توضیح:این را نوشتم برای کسانی که این روزها مثل اب خوردن وطن فروشی می کنند که البته مردم باید وطن فروشان را بایکوت کنندبدتر ازهمه اینکه وطنشان را به مثلث شوم انگلیسی اسرائیلی آمریکایی می فروشند که در تاریخ بشری جز جنایت کار خیری بر جای نگذاشته اند

ارمیا:رزمنده ایستکه بخاطرمسائلی وعشق به آرمی در امریکا زندگی می کند

آرمی(آرمیتا):دختری است ساکن آمریکاکه بخاطر مسائل کاریبه ایران ماموریت می یابد وبه ارمیا علاقه                     مند میشود

سوزی:ایرانی الاصل ساکن امریکا رقاصه زیبای نیویورک دوست وهمسایه آرمی

جانی:دورگه آمریکایی بخاطر شرط سوزی برای ازدواج میخواهد مسلمان شود وختنه میکند

میاندار:ایرانی الاصل ساکن امریکا دستفروش همسایه آرمی

خشی:ایرانی الاصل ساکن آمریکاهویت ایرانی اش را انکار میکندحتی پدرش میاندار را منکر میشود همسایه آرمی وفرهنگ امریکایی را از خود امریکاییها هم بیشتر و موبه مو رعایت می کندواحکام اسلام را به تفسیر خودش انجام میدهد

1-کار بد      2-دوست داشتن     3-عشقبازی       4-هنر شخصی       5-  نوعی اپارتمان کوچک

برگرفته از رمان بیوتن اثر رضا امیر خانی


 
comment نظرات ()