من بلند ترم یا ام یک 3

کوچه شهید پرهام پیروی

درخت لیمو که سایه انداخته روی حوض بزرگ خانه‌امان، حالاشاخه‌های آویزانش توی آب بالا و پایین می‌آید. گلبرگ‌های سفید و ریز لیمو هم روی آب حوض که از باران دیشب سرریز شده، توی حیاط جاریست. همیشه باران اینجوری که بیاید، کف کوچه‌امان که توی شیب است را آب می‌برد. کوچه ما راآب نمی برد، کوچه ما ختم می‌شود به آن کوچه که کفش را آب می‌برد.

در را باز می‌کنم ببینم چه خبر است. پرهام است، بچه درس‌خوان سربزیرکوچه ما، که پیراهن اتوکشیده‌اش را می‌اندازد روی شلوارش. به من سلام می‌کند. کتاب‌هایش را که با کش بسته، گذاشته کنار دیوار روی خاک خیس خورده، افتاده دنبال گنجشکی که بالش خونی است. می‌خندد، از من می‌خواهد کمکش کنم. گنجشک را می‌گیرد، مدرسه را ول می‌کند، راه می‌افتد خانه. در را می‌بندم می‌آیم خانه. اول نظری است، وقتی من اول دبستانم. خیلی طول می‌کشد هم مدرسه‌ای باشیم. این وقت‌ها که باران می‌آید، مورچه‌ها هم بالدار می‌شوند، زنبورها هم توی درخت لیمو دور کندوی صنوبری‌شان، بال درآورده‌اند.

از آن صبح به بعد دیگر ندیدمش...

مادرش آنچنان سخنرانی می‌کرد که امام جمعه شهر نکرده بود. او می‌گفت:کسی حق ندارد خانه ما با لباس سیاه بیاید. توی کوچه ایستاده بودم ببینم چند نفر با لباس سیاه می‌آیند خانه‌شان.

×××××××

 

می‌گوید:بنویس...

می‌نویسم.

می‌گوید:ادامه بده...

ادامه می‌دهم. وتوی ادامه‌ها مگر می‌شود اول‌ترها را یادم برود.

یادش؛ توی یادم عکسش را نمی‌شود نزد. دلم نمی‌آید منتشرش کنم بدون عکس. سریع زنگ می‌زنم به محمد:...عکسش را می‌خواهم، همان عکس که روی خاکش بود...

محمد:بعد از یکسان سازی قبور عکس‌ها رامعلوم نیست کی برده، توی بنیاد چیزی نبود، چند تا عکس پرسنلی و پرونده‌اش را برایت فرستادم.

عکسش خندیده بود، چپیه‌اش را آرام برداشته بود، گردن کج کرده بود، چشم وابرها را بالا داده بود،از ته دل خندیده بود، انگار که جناب عزرائیل را در زیبا ترین شکلش دیده بود...حیف که حالا نبود.

توی پرونده‌اش، شعرش می‌زند بیرون... این همان عکسش هست، پرهام است. می خواهم بزنم، امروز 28آبان است.توی پرونده‌اش نوشته تاریخ شهادت 28/8/61 عین‌الخوش:

25 آبان مهم نیست ولی 28 آبان نبش قبر می کردم رسیدم به این:

یک کسی هست که می‌فهمد

یک کسی هست که در تنهایی

نامه هایم را می‌خواند

شعرهایم را می‌فهمد

یک کسی هست که وقتی من دلتنگم

او دلش می‌گیرد

یک کسی هست که می‌داند

توی یک نامعلوم

ما بهم می‌پیوندیم

توی تاریکی یک شب،که در این شب ها نیست

چنان دود بهم می‌پیچیم

یک کسی هست که آنسوی زمان

نام مارا دریک صفحه

با یک کلمه، نقش خواهد کرد

یک کسی هست که چون معجزه،روزی

نازل خواهد گشت

ومرا با خود نا تجربه شیرین خوشبختی خواهد خواند

یک کسی هست که می‌فهمد

                                نه مثل همه

                                            انسان والاتر،بهتر،انسانتر

یک کسی هست که هر نیمه شب می‌داند

دل او در قفس سینه من می ‌لرزد

یک کسی هست که دستانش برکت دارد

ونگاهش حتی در یک نامحدود

بغض تاریکی را می‌شکند

یک کسی هست که می داند زندان‌ها تاریکند

زندانها تا پایان دنیا

                     زندان می‌مانند

یک کسی هست که می‌خواهد من با او در سهم آزادی

مثل یک لقمه نان دوست شوم

نیک می‌داند

آزادی،جز واژه آزادی نیست

وطبیعت با ما

تا ابد دوست نخواهد شد

یک کسی  هست که می‌فهمد

اما با من نیست

نه مثل مادر

             نه مثل همه

                           یا من

                                 یا هردم ،در اطراف من از فهمیدن می گوید

یک کسی هست که در هر ذره از جانش

خون فهمیدن می جوشد

یک کسی هست که می‌خواهد با من باشد

روز یا شب

صبح یا بعد از ظهر

او دلش می‌خواهد حتی در بیماری

یکسان باشیم

او دلش می‌خواهد دیوار یا پنجره ها یا فاصله ها دور شوند

وطبیعت یک روز با ما یکدل باشد

او دلش می‌خواهد

                   اما "هرگز نتوانست" مثل زنجیری بر دستان عاشق اوست

یک کسی هست که از فاصله ها به بلندای شب

خبر از خورشید می‌آورد

خبر از یک روز دیگر

                         یک حادثه دیگر

یک کسی هست که لبخندش معنا دارد

یک کسی هست که در سرخی تنگ غروب

مثل یک معجزه نازل می‌گردد

تا شب را متواری سازد

وبماند مثل آب وهوا

ومثل خون در یک یک رگ‌های من

یک کسی هست که دیدارش

وحی منزل خواهد بود

وصدایش چون نغمه داوود است

که مرا بیدار می‌سازد از خواب اساطیر

یک کسی هست که می‌فهمد

اما با من نیست

ومن اینجا بی او

مرده ای را می‌مانم در قبر کهنه ای

تن من بی او می‌پوسد

یک کسی هست که می‌فهمد

یک کسی هست که می‌فهمد      

 برای صاحبش یک فاتحه بخوانید بقیه توضیحات بماند برای بعد...

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام اگه برای شما 25 آبان مهم نیست، برای من نه 25 آبان و نه 28 آبان مهم نیستند، بلکه 23 ابان مهم است! اصلا دیگر نمی خواهم به مهم بودن چیزها فکر بکنم! چرا باید ذهن و روح خودم را درگیر مهم بودن چیزی کنم که چند روز بعد مهم بودن خود را از دست می دهد و به یک درد روحی منجر می شود؟ چرا روحم را دردناک کنم تا یادم برود که در دوشنبه سیاه چه اتفاقی افتاد؟ اصلا مگر کار کارشناسی هم وجود دارد؟ و اگر وجود دارد کارشناسان آن کار کارشناسی کی هستند؟ چرا یک روز می گویند بدوش! روز دیگر می گویند نر است، ندوش؟ اصلا چرا قم؟ چرا نه شهر دیگری مثل تهران یا یکی از شهرهای شمال مثل آمل؟ باز محرم، باز غم، دوباره اندوه و ماتم! منتظر دعای شما دوست قدیمی و صمیمی هستم. یا علی

رامیان

سلام برای بقیه اش منتظر می مانیم! منتظرم یاعلی

رامیان

سلام خوب مینویسید اما یه گنگی خاصی تو بیشتر پست هاتون هست. آدم باید دو بار بخونه تا متوجه بشه و البته گاها بیشتر از دو بار! فکر میکنم ارزشش رو داره که بیشتر وقت بذارید تا متن ها بهتر از اینی که هستن دربیان. البته ببخشید که انقدر رک گفتم. منتظرم یاعلی

رامیان

سلام شاید مشکل من هست که درست متوجه نمیشم مثلا تو پاراگراف اول نوشته ختم شده به " کوچه ما ختم می‌شود به آن کوچه که کفش را آب می‌برد."کوچه ما ختم می‌شود به آن کوچه که کفش را آب می‌برد."‌ خب اون یعنی چی؟ منتظرم یاعلی

محمد

سلام فرصت ها همیشه آیان به دست نمی آیند، ولی آسان از دست می روند! نمونه اش همین شهدای کربلا، یک نیمروز جنگ و دفاع از امام و یک جایگاه والا نزد خداوند. و بعضی از آنها که نرسیدند یا نخواستند برسند، یک عمر جهاد و نماز و روزه اشان رفت بر باد! نقش خواص در ایجاد واقعه کربلا چیست؟ "حاج آقا شما هم آره!" منتظر نقد و نظرات شما هستم. یا علی

همیشه باران اینجوری که بیاید، کف کوچه‌امان که توی شیب است را آب می‌برد. ویراسته متن شما: همیشه باران اینجوری که بیاید، کف کوچه مان را که توی شیب است؛ آب می برد. البته من نیم فاصله را رعایت نکرده ام. در کل رای مفعولی دقیقا بعد از مفعول می آید؛ نه بعد از فعل یا حرف اضافه. الان شما رای مفعولی رو بعد از جمله آوردید و این غلط است. غلط ننویسیم!////

مسیح

همیشه باران اینجوری که بیاید، کف کوچه‌امان که توی شیب است را آب می‌برد. ویراسته متن شما: همیشه باران اینجوری که بیاید، کف کوچه مان را که توی شیب است؛ آب می برد. البته من نیم فاصله را رعایت نکرده ام. در کل رای مفعولی دقیقا بعد از مفعول می آید؛ نه بعد از فعل یا حرف اضافه. الان شما رای مفعولی رو بعد از جمله آوردید و این غلط است. غلط ننویسیم!////

دکتر یونس

فاتحه خوندم.قشنگ بود.کاش عکسشم میذاشتی